پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,
 



خوشبختی
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1397
ساعت : 11:06 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به آرامی در جستجو بود ، 
روزها ،
 هفته ها ، 
ماها ها ، 
و حتی سالها ،
 همه چیز و همه کس را به اعماق گودال فراموشی سپرده بود ، 
لحظه ها و اتفاقات اندکی توجه اش را جلب نمیکرد ،
 سرد و بی روح ،
 فقط در کندوکاو بود ، 
گمشده ای داشت ، 
تاریک و خفته ، 
کارهایی تکراری را هر روز تکرار میکرد ، 
دفترچه ای کوچک همیشه همراهش بود ، 
چیزی مینوشت و هرروز میخواند ، 
آرزوهایش ... 
بله ... 
مینوشت... 
دوست دارم خوشبخت ترین آدم باشم!!! 
مگر این لحظه ها این خانواده خوشبختی نیست؟ 
در جایی دیگر به دنبالش بود درحالی که او همه را داشت،،،، 
فقط کافی بود دل دهد ... 
سلامتی، 
لبخندها،
 خانواده،
 دوستان،
 جا و غذا،
 خوشبختی مگر جز در این هاست؟ 





 نویسنده : علیرضا هزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خوشبختی , نثر , متن , خانواده , لبخند , داستان , علیرضاهزاره ,
 



پرواز
نوشته شده در شنبه 16 تیر 1397
ساعت : 06:23 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بغض گلویش را گرفته بود ، 
حمید او را محکم در اغوش گرفته بود ،
 اما نمیدانست ، 
محکم و محکم تر فشار میداد ، 
نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد ،
 قطره های الماس گونه هایش را نوازش میکرد و به پرواز درمی امد ، 
زبانش بند آمده بود ، 
ولی او باید میدانست ، 
چطور به او بگوید ،
 نمیتوانست کلمه ای به زبان بیاورد ،
 گویی حنجره اش را به اتش کشیده اند ، 
اما باید بگوید ، 
اگر بداند چیکار میکند ،
 رهایش کن ، 
در آسمان بزرگ آرامش رها شو ،




 علیرضا هزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , هزاره , نثر , خواندنی ,
 



آخرین راه
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر 1397
ساعت : 02:59 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نفس هایش به زور و التماس بیرون می آمد ،
 آن دور ها نور چراغی چشمک میزد ،
 صدای زوزه باد میان درختان چیزی زمزمه میکرد ، 
گویی فشارش افتاده بود ،
 در خود نبود ، 
پرده سیاهی بر چشمانش چیره گشته بود ، 
انگار جانوری از زیر پوست ماهیچه هایش را میجوید و پاره میکرد ، 
کلمه ای سه حرفی در افکارش میچرخید ،
 میدانست ،عاقبت ،همین است ،
 آه آسمان ستاره هایش را هم بر روی او میریزد،

 این سرنوشت اوست؟ 

قبولش سخت است اما آیا راه فراری از آن است؟ 




نویسنده :علیرضا هزاره



:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: اخرین راه , داستان کوتاه , داستان , نثر , علیرضاهزاره , هزاره , نویسنده ,