تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مطالب ابر متن کوتاه
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
ولع زیاد
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند 1397
ساعت : 12:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چشم هایش سویی نداشت،
 غبار خاک موهایش را مانند پیرمردی سالخورده به رنگ نقره ای درآورده بود،
 زانوهایش را نمیدید،
 زمین به آرامی درحال بلعیدنش بود، 
ولع بی پایانش برای بلعیدن تمامی نداشت،
 هیچ چیزی باقی نذاشته بود،
 از آن مرد تنومند چیزی جز سر باقی نمانده بود،
 خوراکش شده بود شن 
و
 شن 
و
 شن ، 
شاید لحظه ای نگذشت که، 
دیگر چیزی جز چند تپه شنی نمانده بود، 

لطفا به این متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زمین , طوفان شن , علیرضاهزاره , متن , متن کوتاه , متن جذاب , داستان ,
 



آغوش گرم
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند 1397
ساعت : 10:39 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشک میریخت، 
نگاهش به دوردست بود،
 درختان هم به حال او برگ میریختند، 
آسمان تیره شده بود، 
باد به دورش میچرخید،
 برگ ها همراهیش میکردند،
 زمین لحظاتی رنگ آفتاب را هم نمیدید، 
درختان شاخه هایشان را به هم میکوبیدند،
 چشمانش تار میدید، 
پهلوی راستش میسوخت،
 لباسش سرخ شده بود، 
و بیشتر و بیشتر رنگ سرخ به خود میگرفت،
 دهانش را باز کرده بود اما توان بیان کلامی نداشت، 
چشمانش را بست و آغوش گرم زمین را پذیرفت، 

لطفا به متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان کوتاه , متن جذاب , رمان ,
 



ترس
نوشته شده در جمعه 19 بهمن 1397
ساعت : 10:52 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
ترس رهایش نمیکرد
کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود
و ترس در اطراف قدم میزد
سرش را پایین انداخته بود
نفسش همانند مه
ضربان قلبش بسیار بالا بود
هیچ چیزی به فکرش نمی آمد
ترس چیزی با خود زمزمه میکرد
انگار ته دلش را خالی میکرد
دستانش میلرزید
ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید
ترس نزدیک نمی آمد!!!
.
در خروج آنسوی ترس بود
.
ترس همانند ابری تیره
به شکل مردی تنومند
باچشمانی آتشین
.
فقط قدم میزد
نزدیک نمی شد
وجودش عرصه را تنگ کرده بود
با وجودش حتی نمی شد راحت نفس کشید
باید راهی برای رهایی یافت
.
بلند شد و قدمی برداشت...
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن سرما رو از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: ترس , داستان , متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان ترس , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



تقدیم به شجاع ترین ها
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن 1397
ساعت : 10:11 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دود و تاریکی همه شهر را فراگرفته بود
مانند سیلی عظیم که مردم را میبلعید
شهر را در خود میکشید
چشم چشم را نمیدید
حیات فقط صدا بود
چیزی جز صدا مشخص نبود
.
.
دود بیصدا و آرام همه را در آغوش میگرفت
اما چند نفر را به دام انداخته بود؟
چند قربانی؟
درحالی که همه به سمت بیرون شهر میگریختند
اما
چندنفر خلاف بقیه حرکت میکردند
شجاعتشان همه را متعجب کرده بود
آتش نشان ها 
پلیس
آمبولانس ها
خود را به دل غول تاریکی میسپردند

شاید آنها راهی یابند
.
.
.
باتشکر از شجاع ترین های جامعه 
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
.
لطفا از متن شاید دیدن کنید
.
.
برای این متن نظر دهید


:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: آتش نشان , پلیس , پزشک , پرستار , علیرضاهزاره , متن کوتاه , متن ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



زندگی
نوشته شده در یکشنبه 23 دی 1397
ساعت : 10:12 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
روحش تاب فریاد ها را نداشت
زجه میزد
غم ها بسیار بود
وقت اندک بود
فکرش سیاه چاله ای خالی بدل گشته بود
نیستی مطلق
.
فقط آه و ناله
زخم
تجربه
و مرگ
زندگی یکنواخت
امیدی برای برخواستن نداشت
برای چه زنده بود
.
یعنی زندگی را درک نکرده!!!

خوردن

خوابیدن

فقط همین؟

موشکافانه در جست و جو

کنجکاو در اطراف

تشنه یادگیری

پول بی معنی

لبخند

این است زندگی
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن زلزله را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , زندگی , لبخند , متن کوتاه , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



قیامت
نوشته شده در شنبه 15 دی 1397
ساعت : 09:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای آژیر بلند و بلند تر میشد
فریاد ها بیشتر و بیشتر

صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود

بیرون که آمد
از میان آتش ها
نورهایی به آسمان پرواز میکرد
آسمان خونین بود
نعره میزد
طاقت نداشت
مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند
کودکان زیر پاها اشک میریختند
و آتش افرادی را می بلعید
قیامت
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
توصیه میکنیم متن شاید را هم مطالعه کنید
.
.
لطفا به متن نظر دهید


:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: قیامت , متن , متن کوتاه , داستان , علیرضاهزاره , متن جذاب , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



فکر کن
نوشته شده در جمعه 7 دی 1397
ساعت : 10:49 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام
آرام
به جلو حرکت میکرد
در سایه تاریکی های نبود خورشید

دربین درختان انبوه باغ

ناله های بیشمار خفاش ها

نرده های زنگ زده

به سرخی خون

 تاریک
درختانی که به سمتت میچرخند
باخود پچ پچ میکنند

در سر نقشه ای دارند
راهی پر پیچ و خم
سایه هایی که بی هوا می دوند

چشم هایی در تاریکی تورا میجویند

سنگهایی به سمتت پرتاب میکنند
اما چه کسانی؟
.
.
صدایی اسمت را صدا میزند
نوایی تورا میخواند
ذره ذره وجودت خواهد لرزید
هرچقدر قدم برداری
نخواهی رسید
بی انتها
تنها
تاهمیشه

کمی
فکرکن
.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن شاید را پیشنهاد میکنیم
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان ترسناک , متن , متن کوتاه , متن ترسناک , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,
 



زلزله
نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر 1397
ساعت : 12:37 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بلند فریاد میزد
نامفهوم
زمزمه میکرد
قدرتش را به رخ میکشید
خانه ها
 زمین
درختان
 از غرشش به لرزه افتاده بودند
ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد
گویی مانند پر سبک هستند
دهان باز میکرد
هرچه در توانش بود
میبلعید
.
میبلعید
.
.
.
و به قعر درونش میکشید

هرچه بیشتر 
آرام تر میشد
اشتهای سیری پذیری داشت

افرادی سرتاپا خونی

افرادی برروی زمین

و شاید زیر زمین

چند ثانیه
فقط
فقط

فقط صدایی شنیده شد

زلزله

.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
خواندن متن شاید را به شما توصیه میکنیم
.
لطفا به این مطلب نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زلزله , متن , داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا , بازی ماشین اندروید ,
 



متن کوتاه
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر 1397
ساعت : 06:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
" آنكه می‌تواند ، انجام می‌دهد،آنكه نمی‌تواند انتقاد می‌كند "  

جرج برنارد شاو

.
" تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت "  

لویی پاستور

.
" گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی‌دانید ، کشف خواهد شد " 

جبران خلیل جبران
.
" از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش" 

آلبرت انیشتن
.
" انسان باید از هر حیث چه ظاهر و چه باطن , زیبا و آراسته باشد " 

چخوف
.
خوشبختی یعنی داشتن خواب کافی. فقط همین. نه هیچ چیز بیشتر.

رابرت آنسون هاین لاین

.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنم
.
لطفا به این مطلب نظر بدهید
.
باتشکر

:: مرتبط با: نویسندگان دیگر ,
:: برچسب‌ها: متن کوتاه , چخوف , البرت انیشتن , جبران خلیل جبران , لویی پاستور , برنارد شاو ,
:: لینک های مرتبط: بازی ماشینی اندروید , فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,
 



شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,