پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
مادر
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر 1397
ساعت : 01:24 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنیا تاریک بود
 چشمانش حتی توانایی بازشدن نداشت
 وجودی در کنارش حس میکرد
 گرمی دستانش
 انرژی
 توجه اش و لبخندش همه و همه روی او متمرکز شده بود
 بی هوا قطره ای اشک از چشمانش گریخت
 چاره ای نیست؛ 
مگر میشود از احساسات خود هم فرار کرد
 وجود گرمش را در آغوش گرفت 
امن ترین آرامش دنیا 
آغوشی که دوای تمام دردهاست
 متشکرم که هستی 


دوستت دارم 


مادر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: مادر , روزمادر , زن , زنان , نثرادبی , علیرضاهزاره ,
 



رویا
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1397
ساعت : 04:00 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویا 

، بخش اول ، 
چه خانه زیبایی بالای تپه دیده میشه ،
 نکنه خانه جدیدمان همونه،
 -امیر چرا نمیای 

خورشید سرش را از دریا کم کم بیرون می آورد ، 
پیرزن و پیرمرد خوش چهره ای لب ساحل آب بازی میکنند
 -امیر خیلی ساکتی ،
 کی وسایلامون رو میاریم 
-نمیدونم هر وقت بتونیم 
-رویا 
-جان ، میذاری یه کوچولو نسیم نوازشم کنه
 -رویا وقت این کارا نیست ، بیا بریم ،فقط آوردمت خونه جدید رو ببینی
 -امیر اذیت نکن دیگ
 -رویااا 
-باشه بریم ، بد خیلی بدی ، ازاین ماشین خوشم نمیاد ، چرا عوضش نمیکنی
 -سوار شو دیگ چقدر غر میزنی ،

 اصلا رفتار هاشو نمیفهمم آخه تازه شش ماه گذشته ،اینقدر عوض شده ، اون چهره معصوم همیشگی روی صورتش نیست ، از هفته پیش که با دوستاش رفت بیرون ،
 آها حمید و رضا باید بدونن چرا اینطوری شده ، نکنه کسی دیگه رو پیدا کرده ... 


، ادامه دارد... 


، منتظر ادامه داستان در پست های بعدی باشید 




، نویسنده:علیرضا هزاره ،

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: رویا , داستان , داستان کوتاه , خواندنی , علیرضاهزاره ,
 



پرواز
نوشته شده در شنبه 16 تیر 1397
ساعت : 06:23 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بغض گلویش را گرفته بود ، 
حمید او را محکم در اغوش گرفته بود ،
 اما نمیدانست ، 
محکم و محکم تر فشار میداد ، 
نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد ،
 قطره های الماس گونه هایش را نوازش میکرد و به پرواز درمی امد ، 
زبانش بند آمده بود ، 
ولی او باید میدانست ، 
چطور به او بگوید ،
 نمیتوانست کلمه ای به زبان بیاورد ،
 گویی حنجره اش را به اتش کشیده اند ، 
اما باید بگوید ، 
اگر بداند چیکار میکند ،
 رهایش کن ، 
در آسمان بزرگ آرامش رها شو ،




 علیرضا هزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , هزاره , نثر , خواندنی ,
 



آخرین راه
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر 1397
ساعت : 02:59 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نفس هایش به زور و التماس بیرون می آمد ،
 آن دور ها نور چراغی چشمک میزد ،
 صدای زوزه باد میان درختان چیزی زمزمه میکرد ، 
گویی فشارش افتاده بود ،
 در خود نبود ، 
پرده سیاهی بر چشمانش چیره گشته بود ، 
انگار جانوری از زیر پوست ماهیچه هایش را میجوید و پاره میکرد ، 
کلمه ای سه حرفی در افکارش میچرخید ،
 میدانست ،عاقبت ،همین است ،
 آه آسمان ستاره هایش را هم بر روی او میریزد،

 این سرنوشت اوست؟ 

قبولش سخت است اما آیا راه فراری از آن است؟ 




نویسنده :علیرضا هزاره



:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: اخرین راه , داستان کوتاه , داستان , نثر , علیرضاهزاره , هزاره , نویسنده ,