پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
خشم
نوشته شده در دوشنبه 24 دی 1397
ساعت : 10:08 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
از این به بعد بخشی اضافه میشه با اسم عکاسخانه
امیدواریم لذت ببرید
عکاس:
علیرضاهزاره
.


:: مرتبط با: عکاسخانه ,
:: برچسب‌ها: عکس , خشم , مرغ , مرغ زینتی , عکاس , عکاسی , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



زندگی
نوشته شده در یکشنبه 23 دی 1397
ساعت : 10:12 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
روحش تاب فریاد ها را نداشت
زجه میزد
غم ها بسیار بود
وقت اندک بود
فکرش سیاه چاله ای خالی بدل گشته بود
نیستی مطلق
.
فقط آه و ناله
زخم
تجربه
و مرگ
زندگی یکنواخت
امیدی برای برخواستن نداشت
برای چه زنده بود
.
یعنی زندگی را درک نکرده!!!

خوردن

خوابیدن

فقط همین؟

موشکافانه در جست و جو

کنجکاو در اطراف

تشنه یادگیری

پول بی معنی

لبخند

این است زندگی
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن زلزله را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , زندگی , لبخند , متن کوتاه , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



قیامت
نوشته شده در شنبه 15 دی 1397
ساعت : 09:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای آژیر بلند و بلند تر میشد
فریاد ها بیشتر و بیشتر

صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود

بیرون که آمد
از میان آتش ها
نورهایی به آسمان پرواز میکرد
آسمان خونین بود
نعره میزد
طاقت نداشت
مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند
کودکان زیر پاها اشک میریختند
و آتش افرادی را می بلعید
قیامت
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
توصیه میکنیم متن شاید را هم مطالعه کنید
.
.
لطفا به متن نظر دهید


:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: قیامت , متن , متن کوتاه , داستان , علیرضاهزاره , متن جذاب , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



فکر کن
نوشته شده در جمعه 7 دی 1397
ساعت : 10:49 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام
آرام
به جلو حرکت میکرد
در سایه تاریکی های نبود خورشید

دربین درختان انبوه باغ

ناله های بیشمار خفاش ها

نرده های زنگ زده

به سرخی خون

 تاریک
درختانی که به سمتت میچرخند
باخود پچ پچ میکنند

در سر نقشه ای دارند
راهی پر پیچ و خم
سایه هایی که بی هوا می دوند

چشم هایی در تاریکی تورا میجویند

سنگهایی به سمتت پرتاب میکنند
اما چه کسانی؟
.
.
صدایی اسمت را صدا میزند
نوایی تورا میخواند
ذره ذره وجودت خواهد لرزید
هرچقدر قدم برداری
نخواهی رسید
بی انتها
تنها
تاهمیشه

کمی
فکرکن
.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن شاید را پیشنهاد میکنیم
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان ترسناک , متن , متن کوتاه , متن ترسناک , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,
 



زلزله
نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر 1397
ساعت : 12:37 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بلند فریاد میزد
نامفهوم
زمزمه میکرد
قدرتش را به رخ میکشید
خانه ها
 زمین
درختان
 از غرشش به لرزه افتاده بودند
ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد
گویی مانند پر سبک هستند
دهان باز میکرد
هرچه در توانش بود
میبلعید
.
میبلعید
.
.
.
و به قعر درونش میکشید

هرچه بیشتر 
آرام تر میشد
اشتهای سیری پذیری داشت

افرادی سرتاپا خونی

افرادی برروی زمین

و شاید زیر زمین

چند ثانیه
فقط
فقط

فقط صدایی شنیده شد

زلزله

.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
خواندن متن شاید را به شما توصیه میکنیم
.
لطفا به این مطلب نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زلزله , متن , داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا , بازی ماشین اندروید ,
 



شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



پایان
نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397
ساعت : 01:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پاهایش بی حس شده بود
ضربان داشت
گویی نفس می کشید
به زبان درد میگفت

بایست

دیگر راهی نیست
نمیتوانی
تسلیم شو


اما...
او مفهوم شکست را نمیدانست
تاکنون تسلیم نشده بود

قبول شکست یعنی
پایان

او همیشه کارهایش را به پایان میرساند

اما کدام پایان؟

هزاران اختلاف در این پایان و آن پایان است

درک معنی اش آنقدرها هم سخت نیست

نمیدانم

در این دو راهی

کدام را برگزینم؟

چطور؟

فقط رهایی

باید راه خودم باشد

خوشبختی یعنی انتخاب های خودم

نه فکر دیگران

پس پایان را خودم میدانم

کافیست قدم بردارم

شروع...
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پایان , متن , داستان , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , رمان , متن جالب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



سرما 2
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1397
ساعت : 01:57 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
برای خواندن بخش قبلی به پست (سرما) مراجعه کنید



چشمانش را به سختی باز کرد
نایی نداشت
برف های زیادی رویش بود
با کمک دستانش و ریشه ای که از داخل خاک بیرون بود به حالت نشسته درآمد
کمی خود را تکاند
همه جا تاریک بود
روزنه نوری از بالا می آمد
.
.
برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: سرما , داستان , متن , رمان , علیرضاهزاره , وبلاگ , خواندنی ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



انیمیشن فوتبالیست های جوان
نوشته شده در شنبه 12 آبان 1397
ساعت : 10:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

[http://www.aparat.com/v/oxByr]



انیمیشن فوتبالیست های جوان

قسمت اول


کاری از:
علیرضاهزاره

:: مرتبط با: سرگرمی , فیلم ,
:: برچسب‌ها: انیمیشن , فیلم , فوتبالیست های جوان , علیرضاهزاره , وبلاگ , کلیپ ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا ,
 



خدا
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان 1397
ساعت : 11:02 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی اندازه خوشحال بود
دریایی از اشک در چشمانش مواج بود
ذوق وصف نکردنی
پرواز در آسمان بی پایان رویا ها
رهایی از آن کیف پاره پاره
دیگر نیازی نبود نگاه های سنگین اطرافیان را در مدرسه تحمل کند
کیف صورتی رنگ
با دخترکی برروی آن که چشمک میزد
بزرگ
به اندازه تمامی کتاب ها
چقدر خوب هستند
عزیزانی که حواسشان هست
که کمی از سختی های اطرافیان بکاهند
ناشناس
نمیشناسمتان
اما

دوستتان دارم

خدایا شکرت که همه جوره همیشه با من هستی

.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدا , بخشش , متن , داستان , رمان , زندگی ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان , فروشگاه ما , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول , کالاگردی ,
 



خوشبختی
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1397
ساعت : 11:06 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به آرامی در جستجو بود ، 
روزها ،
 هفته ها ، 
ماها ها ، 
و حتی سالها ،
 همه چیز و همه کس را به اعماق گودال فراموشی سپرده بود ، 
لحظه ها و اتفاقات اندکی توجه اش را جلب نمیکرد ،
 سرد و بی روح ،
 فقط در کندوکاو بود ، 
گمشده ای داشت ، 
تاریک و خفته ، 
کارهایی تکراری را هر روز تکرار میکرد ، 
دفترچه ای کوچک همیشه همراهش بود ، 
چیزی مینوشت و هرروز میخواند ، 
آرزوهایش ... 
بله ... 
مینوشت... 
دوست دارم خوشبخت ترین آدم باشم!!! 
مگر این لحظه ها این خانواده خوشبختی نیست؟ 
در جایی دیگر به دنبالش بود درحالی که او همه را داشت،،،، 
فقط کافی بود دل دهد ... 
سلامتی، 
لبخندها،
 خانواده،
 دوستان،
 جا و غذا،
 خوشبختی مگر جز در این هاست؟ 





 نویسنده : علیرضا هزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خوشبختی , نثر , متن , خانواده , لبخند , داستان , علیرضاهزاره ,