پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
پایان
نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397
ساعت : 01:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پاهایش بی حس شده بود
ضربان داشت
گویی نفس می کشید
به زبان درد میگفت

بایست

دیگر راهی نیست
نمیتوانی
تسلیم شو


اما...
او مفهوم شکست را نمیدانست
تاکنون تسلیم نشده بود

قبول شکست یعنی
پایان

او همیشه کارهایش را به پایان میرساند

اما کدام پایان؟

هزاران اختلاف در این پایان و آن پایان است

درک معنی اش آنقدرها هم سخت نیست

نمیدانم

در این دو راهی

کدام را برگزینم؟

چطور؟

فقط رهایی

باید راه خودم باشد

خوشبختی یعنی انتخاب های خودم

نه فکر دیگران

پس پایان را خودم میدانم

کافیست قدم بردارم

شروع...
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پایان , متن , داستان , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , رمان , متن جالب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



سرما 2
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1397
ساعت : 01:57 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
برای خواندن بخش قبلی به پست (سرما) مراجعه کنید



چشمانش را به سختی باز کرد
نایی نداشت
برف های زیادی رویش بود
با کمک دستانش و ریشه ای که از داخل خاک بیرون بود به حالت نشسته درآمد
کمی خود را تکاند
همه جا تاریک بود
روزنه نوری از بالا می آمد
.
.
برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: سرما , داستان , متن , رمان , علیرضاهزاره , وبلاگ , خواندنی ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



خدا
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان 1397
ساعت : 11:02 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی اندازه خوشحال بود
دریایی از اشک در چشمانش مواج بود
ذوق وصف نکردنی
پرواز در آسمان بی پایان رویا ها
رهایی از آن کیف پاره پاره
دیگر نیازی نبود نگاه های سنگین اطرافیان را در مدرسه تحمل کند
کیف صورتی رنگ
با دخترکی برروی آن که چشمک میزد
بزرگ
به اندازه تمامی کتاب ها
چقدر خوب هستند
عزیزانی که حواسشان هست
که کمی از سختی های اطرافیان بکاهند
ناشناس
نمیشناسمتان
اما

دوستتان دارم

خدایا شکرت که همه جوره همیشه با من هستی

.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدا , بخشش , متن , داستان , رمان , زندگی ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



دانلود فصل اول رمان مهسا
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دانلودرمان مهسا
فصل اول
بااین دانلود ازما هم جهت ادامه پرشورترحمایت میکنید
برای دانلود روی دکمه زیر کلیک کنید


بعد از پرداخت بصورت خودکاربه لینک دانلود فرستاده میشوید

:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , شعر , ادبی , متن , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: لینک دانلود ,
 



خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول ,