تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مطالب ابر رمان
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
فریاد
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین 1398
ساعت : 08:02 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه وار فریاد میزد،
 به این سو و آن سوی اتاق میرفت، 
صورتش کبود شده بود،
 نیمی از دندان هایش شکسته بود، 
سمت راست دهانش تا گوش پاره شده بود، 
خون بی وقفه می ریخت، 
انگار حسی نداشت، 
به دیوار ها خود را میکوبید، 
دیوارهاآغشته از خون رنگی شده بودند،
 بعد از چند دقیقه... 
با فریادی بلند روی زمین افتاد، 
ساعتی هیچ حرکتی نداشت، 
وقتی پزشک ها در را بازکردند،
 تکانی خورد، 
با دستانش خود را به کنج اتاق کشاند،
رد خونش روی زمین،
سرش را به کنج تکیه داد و ساکت شد،

 لطفا به این متن نظر دهید، 

مارا به دوستانتان معرفی کنید
 نوشته:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن فریاد , علیرضاهزاره , متن , فریاد , داستان , متن کوتاه , رمان ,
 



قاتل وسواسی بخش دوم
نوشته شده در جمعه 24 اسفند 1397
ساعت : 04:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آقای جعفری مردی قد کوتاه بود،
 صورتی گرد،
 چهارشانه، 
با سبیل چخماقی، 
که مانند مدل ها چهره جذابی داشت،
 بسیارمرموز، 
محمد جعفری کاراگاه بازنشسته آگاهی بود، 
که در دوران کاری اش سابقه درخشانی داشت، 
هیچ چیزی نمیگفت، 
عادت داشت صحنه را بگردد، 
اطلاعات و پرونده را مطالعه کند،
 و طبق افکارش پیش برود،
 تنها، 
بدون همکار، 
هیچکس را باخبر نمیکرد، 
بارها تا دم مرگ پیش رفته بوده،
 البته طبق گفته شاهدان، 
عاشق شغلش، 
بدن بی جان همسرش سالها پیش در گوشه خیابان پیدا شده بود،
 بدون هیچ مدرک و شاهدی،
به قتل رسیده بود،
قتلی مرموز،
وتنها،
 پرونده ای باز،
 اما...،

 لطفا به متن نظر دهید

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل وسواسی , علیرضاهزاره , داستان بلند , داستان , رمان , داستان کوتاه , متن ,
 



آغوش گرم
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند 1397
ساعت : 10:39 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشک میریخت، 
نگاهش به دوردست بود،
 درختان هم به حال او برگ میریختند، 
آسمان تیره شده بود، 
باد به دورش میچرخید،
 برگ ها همراهیش میکردند،
 زمین لحظاتی رنگ آفتاب را هم نمیدید، 
درختان شاخه هایشان را به هم میکوبیدند،
 چشمانش تار میدید، 
پهلوی راستش میسوخت،
 لباسش سرخ شده بود، 
و بیشتر و بیشتر رنگ سرخ به خود میگرفت،
 دهانش را باز کرده بود اما توان بیان کلامی نداشت، 
چشمانش را بست و آغوش گرم زمین را پذیرفت، 

لطفا به متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان کوتاه , متن جذاب , رمان ,
 



قاتل وسواسی
نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1397
ساعت : 07:35 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنبال ردپایی میگشت، 
اثری، 
هیچ چیزی باقی نگذاشته بود، 
فقط، 
بدنی بی روح،
 لکه های خون، 
و، 
ردپایی نامعلوم،
 افسر ها به دنبال تار مو می گشتند، 
تمام وسایل بنظردر جای خود بودند، 
قتلی بسیار تمیز بود، 
پیرمردی باموهای مش و کت و شلوار سفید، 
مرد شیک پوشی که به خواب ابدی رفته،
 حتی لکه های خون مرتب برروی لباسش ریخته شده بود، 
هیچ بی نظمی دیده نمیشد، 
قاتل بسیار وسواسی بوده، 
چاقویی با دسته چوب گردو دقیق وسط سینه اش فرورفته بود، 
اثری از مقاومت دیده نمی شد، 
گویی پیرمرد بعد از ضربه خوردن هیچ تنشی نداشته و آرام مرگ را پذیرفته، 
محبی افسر ارشد پرونده به دیگر افسران نگاهی کرد، 
انگار همه می دانستند باید چه کنند،
 محبی تلفن را برداشت، 
گوشی را جلوی گوشش گرفت، 
اقای جعفری برای پرونده ای به شما نیاز داریم باز هم نوبت شماست! 
. . 
منتظر ادامه داستان باشید 
. . 
نویسنده:علیرضاهزاره . 

لطفا به داستان نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل , قاتل وسواسی , داستان , داستان جنایی , داستان جذاب , رمان , علیرضاهزاره ,
 



پادشاهی که هیچ چیزی نداشت!!! (بخش دوم)
نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند 1397
ساعت : 11:06 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیش از ده سال پیش
زمانی که سام جوان هنوز پادشاهی را در دست نگرفته بود
و پدرش مارتین پیر کنترل تمام قلمرو ها را در دست داشت
پادشاهی که در جوانی در قدرت همتایی نداشت
و تمام دشمنانش را طی سالها جنگ نابود کرده بود
.
روزی مارتین پیر برای ثبات قدرتش در دوردست ترین نقطه قلمرو که بوی آشوب در آنجا به مشام می رسید
به همراه سام جوان و ارتشی از محافظان اقدام به سفری غیر منتظره کردند
مارتین پیر پسر کوچکش را در قصر پادشاهی گذاشت تا در نبود آنها امور را نظاره گر باشد
.
آنها به توصیه وزیر راه کوهستانی که مسیر را چند روز کوتاه تر میکرد انتخاب کردند
مارتین پیر میخواست با این سفر سام جوان را برای تکیه بر تخت حکومتی آماده کند
بعد از گذشت چند روز و در انتهای مسیر کوهستانی و با غروب آفتاب آنها چادر زدند
-وزیر چه وقتی به سرزمین آتش می رسیم؟
- حدود یکروز دیگر سرورم
-پسرم سام بیا تا در غروب آفتاب با هم قدم بزنیم
.
در پرتگاهی در گوشه اردوگاه
-بببین پسرم ما فردا برای آرام کردن اوضاع به شهر آتش میرویم باید هر کاری که میکنم را به خاطر بسپاری و سکوت کنی
-یعنی چی پدر . مگر میخواهی چه کاری انجام دهی؟
ـمن 
من
من...

.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
بخش اول این داستان را در اینجا بخوانید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
و
وبسایت مارا به دوستانتان معرفی کنید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاهی که هیچ چیزی نداشت , علیرضاهزاره , داستان جذاب , متن , داستان , رمان ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



پایان
نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397
ساعت : 01:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پاهایش بی حس شده بود
ضربان داشت
گویی نفس می کشید
به زبان درد میگفت

بایست

دیگر راهی نیست
نمیتوانی
تسلیم شو


اما...
او مفهوم شکست را نمیدانست
تاکنون تسلیم نشده بود

قبول شکست یعنی
پایان

او همیشه کارهایش را به پایان میرساند

اما کدام پایان؟

هزاران اختلاف در این پایان و آن پایان است

درک معنی اش آنقدرها هم سخت نیست

نمیدانم

در این دو راهی

کدام را برگزینم؟

چطور؟

فقط رهایی

باید راه خودم باشد

خوشبختی یعنی انتخاب های خودم

نه فکر دیگران

پس پایان را خودم میدانم

کافیست قدم بردارم

شروع...
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پایان , متن , داستان , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , رمان , متن جالب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



سرما 2
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1397
ساعت : 01:57 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
برای خواندن بخش قبلی به پست (سرما) مراجعه کنید



چشمانش را به سختی باز کرد
نایی نداشت
برف های زیادی رویش بود
با کمک دستانش و ریشه ای که از داخل خاک بیرون بود به حالت نشسته درآمد
کمی خود را تکاند
همه جا تاریک بود
روزنه نوری از بالا می آمد
.
.
برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: سرما , داستان , متن , رمان , علیرضاهزاره , وبلاگ , خواندنی ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



خدا
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان 1397
ساعت : 11:02 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی اندازه خوشحال بود
دریایی از اشک در چشمانش مواج بود
ذوق وصف نکردنی
پرواز در آسمان بی پایان رویا ها
رهایی از آن کیف پاره پاره
دیگر نیازی نبود نگاه های سنگین اطرافیان را در مدرسه تحمل کند
کیف صورتی رنگ
با دخترکی برروی آن که چشمک میزد
بزرگ
به اندازه تمامی کتاب ها
چقدر خوب هستند
عزیزانی که حواسشان هست
که کمی از سختی های اطرافیان بکاهند
ناشناس
نمیشناسمتان
اما

دوستتان دارم

خدایا شکرت که همه جوره همیشه با من هستی

.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدا , بخشش , متن , داستان , رمان , زندگی ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان , فروشگاه ما , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول , کالاگردی ,