پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
پادشاهی که هیچ چیز نداشت!!!
نوشته شده در جمعه 26 بهمن 1397
ساعت : 09:53 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به دور دست ها می نگریست
لشکری سرخ پوش به قلعه نزدیک میشد
بالای برج در فکر فرو رفته بود
سربازانش اندک بودند
می شد هراس را در صورتشان دید
دیوار های قلعه بلند و مستحکم بود
اما چقدر میتوانست طاقت بیاورد؟

حداقل بیش از ده برابر هستند
سواران بسیار
منجنیق
پیاده نظام
و
دژ کوب هایی با سر شیر
قدم هایشان جوری هماهنگ هست
که با هر قدم قلعه میلرزد

بعد از گذشت دو ساعت زمین دشت دیده نمی شد
فقط سرخی ارتش
برادرش بر روی اسبی خاکستری کمی از میان جمعیت به جلو آمد

پادشاه با دیدن برادرش از روی برج 
اشک از چشمانش جاری شد

فریاد زد:
برادر،تسلیم شو
به تو و سربازانت امان می دهم
شما توان مقابله با ارتش من را ندارید

پادشاه لحظه ای درنگ کرد
پاسخ داد:
خون و خون ریزی کافیه
این پادشاهی ارزشش چیست که برادرم را به جان من انداخته
مرگ من برای تو کافیست؟

به آسمان نگاه کرد
به آرامی کلماتی را با خود زمزمه می کرد
و

و

خود را رها کرد

در کمتر از ثانیه ای به زمین برخورد کرد
بدنش جوری شده بود که کسی طاقت نگاه کردن به آن را نداشت

ولی آخر چرا
.
.
.
منتظر ادامه داستان باشید شاید هم گذشته داستان
.
نویسنده : علیرضاهزاره
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
متن شاید را ازدست ندهید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان جالب , داستان بلند , داستان ادامه دار , برادر ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



ترس
نوشته شده در جمعه 19 بهمن 1397
ساعت : 10:52 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
ترس رهایش نمیکرد
کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود
و ترس در اطراف قدم میزد
سرش را پایین انداخته بود
نفسش همانند مه
ضربان قلبش بسیار بالا بود
هیچ چیزی به فکرش نمی آمد
ترس چیزی با خود زمزمه میکرد
انگار ته دلش را خالی میکرد
دستانش میلرزید
ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید
ترس نزدیک نمی آمد!!!
.
در خروج آنسوی ترس بود
.
ترس همانند ابری تیره
به شکل مردی تنومند
باچشمانی آتشین
.
فقط قدم میزد
نزدیک نمی شد
وجودش عرصه را تنگ کرده بود
با وجودش حتی نمی شد راحت نفس کشید
باید راهی برای رهایی یافت
.
بلند شد و قدمی برداشت...
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن سرما رو از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: ترس , داستان , متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان ترس , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



سایه
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن 1397
ساعت : 09:20 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سریع قدم میزد
صورتش را پوشانده بود
لبه های پالتو را روی صورتش میکشید
پراسترس
.
نیم نگاهی به اطراف میکرد
و
قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت
.
انگار نیمه شب بود
چراغ ها نوبتی چشمک میزدند
سایه ها شهر را دردست داشتند
.
هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود
تیز تر به اطراف مینگریست
صدایی می آید
.
ایستاد
صدا قطع شد
چند قدم برداشت
صدایی می آمد
.
همزمان با قدم ها
صدا بلند و بلند تر میشد
نزدیک
و
نزدیک تر
.
فرصتی نیست
باید سریع تر دور شد
خود را به داخل کوچه تارک تری انداخت
.
اما افسوس
سایه آنجا بود
.
در یک لحظه
حتی 
چیزی جز یک جفت کفش پاره باقی نمانده بود
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن شاید را از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: سایه , ترسناک , علیرضاهزاره , داستان , داستان ترسناک , داستان جذاب , متن ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



زندگی
نوشته شده در یکشنبه 23 دی 1397
ساعت : 10:12 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
روحش تاب فریاد ها را نداشت
زجه میزد
غم ها بسیار بود
وقت اندک بود
فکرش سیاه چاله ای خالی بدل گشته بود
نیستی مطلق
.
فقط آه و ناله
زخم
تجربه
و مرگ
زندگی یکنواخت
امیدی برای برخواستن نداشت
برای چه زنده بود
.
یعنی زندگی را درک نکرده!!!

خوردن

خوابیدن

فقط همین؟

موشکافانه در جست و جو

کنجکاو در اطراف

تشنه یادگیری

پول بی معنی

لبخند

این است زندگی
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن زلزله را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , زندگی , لبخند , متن کوتاه , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



قیامت
نوشته شده در شنبه 15 دی 1397
ساعت : 09:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای آژیر بلند و بلند تر میشد
فریاد ها بیشتر و بیشتر

صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود

بیرون که آمد
از میان آتش ها
نورهایی به آسمان پرواز میکرد
آسمان خونین بود
نعره میزد
طاقت نداشت
مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند
کودکان زیر پاها اشک میریختند
و آتش افرادی را می بلعید
قیامت
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
توصیه میکنیم متن شاید را هم مطالعه کنید
.
.
لطفا به متن نظر دهید


:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: قیامت , متن , متن کوتاه , داستان , علیرضاهزاره , متن جذاب , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



فکر کن
نوشته شده در جمعه 7 دی 1397
ساعت : 10:49 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام
آرام
به جلو حرکت میکرد
در سایه تاریکی های نبود خورشید

دربین درختان انبوه باغ

ناله های بیشمار خفاش ها

نرده های زنگ زده

به سرخی خون

 تاریک
درختانی که به سمتت میچرخند
باخود پچ پچ میکنند

در سر نقشه ای دارند
راهی پر پیچ و خم
سایه هایی که بی هوا می دوند

چشم هایی در تاریکی تورا میجویند

سنگهایی به سمتت پرتاب میکنند
اما چه کسانی؟
.
.
صدایی اسمت را صدا میزند
نوایی تورا میخواند
ذره ذره وجودت خواهد لرزید
هرچقدر قدم برداری
نخواهی رسید
بی انتها
تنها
تاهمیشه

کمی
فکرکن
.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن شاید را پیشنهاد میکنیم
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان ترسناک , متن , متن کوتاه , متن ترسناک , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,
 



زلزله
نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر 1397
ساعت : 12:37 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بلند فریاد میزد
نامفهوم
زمزمه میکرد
قدرتش را به رخ میکشید
خانه ها
 زمین
درختان
 از غرشش به لرزه افتاده بودند
ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد
گویی مانند پر سبک هستند
دهان باز میکرد
هرچه در توانش بود
میبلعید
.
میبلعید
.
.
.
و به قعر درونش میکشید

هرچه بیشتر 
آرام تر میشد
اشتهای سیری پذیری داشت

افرادی سرتاپا خونی

افرادی برروی زمین

و شاید زیر زمین

چند ثانیه
فقط
فقط

فقط صدایی شنیده شد

زلزله

.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
خواندن متن شاید را به شما توصیه میکنیم
.
لطفا به این مطلب نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زلزله , متن , داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا , بازی ماشین اندروید ,
 



شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



همین الان می‌خوام
نوشته شده در جمعه 9 آذر 1397
ساعت : 04:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ 
گفت سورپرایزه!
 مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن.
 هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند.
 چشمامو بستم. 
دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود.
 حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم.
 خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم
 پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. 
من هم رفتم تو اتاقم. نمی‌خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می‌خوره!؟
من که خیلی سال از داشتنش دل کندم.
 ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد.
 منم که نمی‌خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن.
 ته داستانم هم این‌طوری تموم می‌شد که یه روزی بر می‌گرده، وسط داستان هم این‌جوری بود که داره همه تلاشش رو می‌کنه که برگرده.
 این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می‌کرد. 
بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن.
 من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! 
چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!

یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود.
عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش!
 بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی که پژمان برنمی‌گرده. 
گفت ولی من صبر می‌کنم. هر کاری هم لازم باشه می‌کنم
. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد.
 اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره!
 دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟
 گفت پژمان اونی نبود که من فکر می‌کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می‌کردی،
 ولی اونی نبود که الان می‌خواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو می‌خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می‌کندی!
.
.
.
نویسنده:
رخساره ابراهیم‌نژاد

:: مرتبط با: نویسندگان دیگر ,
:: برچسب‌ها: رخساره ابراهیم‌نژاد , همین الان می‌خوام , داستان , متن , عاشقانه , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما , فصل اول رمان مهسا , کالاگردی ,
 



پایان
نوشته شده در جمعه 25 آبان 1397
ساعت : 01:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
پاهایش بی حس شده بود
ضربان داشت
گویی نفس می کشید
به زبان درد میگفت

بایست

دیگر راهی نیست
نمیتوانی
تسلیم شو


اما...
او مفهوم شکست را نمیدانست
تاکنون تسلیم نشده بود

قبول شکست یعنی
پایان

او همیشه کارهایش را به پایان میرساند

اما کدام پایان؟

هزاران اختلاف در این پایان و آن پایان است

درک معنی اش آنقدرها هم سخت نیست

نمیدانم

در این دو راهی

کدام را برگزینم؟

چطور؟

فقط رهایی

باید راه خودم باشد

خوشبختی یعنی انتخاب های خودم

نه فکر دیگران

پس پایان را خودم میدانم

کافیست قدم بردارم

شروع...
.
.
.
نویسنده: علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: پایان , متن , داستان , علیرضاهزاره , علیرضا هزاره , رمان , متن جالب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



سرما 2
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1397
ساعت : 01:57 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
برای خواندن بخش قبلی به پست (سرما) مراجعه کنید



چشمانش را به سختی باز کرد
نایی نداشت
برف های زیادی رویش بود
با کمک دستانش و ریشه ای که از داخل خاک بیرون بود به حالت نشسته درآمد
کمی خود را تکاند
همه جا تاریک بود
روزنه نوری از بالا می آمد
.
.
برای خواندن به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: سرما , داستان , متن , رمان , علیرضاهزاره , وبلاگ , خواندنی ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما ,
 



خدا
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان 1397
ساعت : 11:02 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی اندازه خوشحال بود
دریایی از اشک در چشمانش مواج بود
ذوق وصف نکردنی
پرواز در آسمان بی پایان رویا ها
رهایی از آن کیف پاره پاره
دیگر نیازی نبود نگاه های سنگین اطرافیان را در مدرسه تحمل کند
کیف صورتی رنگ
با دخترکی برروی آن که چشمک میزد
بزرگ
به اندازه تمامی کتاب ها
چقدر خوب هستند
عزیزانی که حواسشان هست
که کمی از سختی های اطرافیان بکاهند
ناشناس
نمیشناسمتان
اما

دوستتان دارم

خدایا شکرت که همه جوره همیشه با من هستی

.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدا , بخشش , متن , داستان , رمان , زندگی ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,