تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مطالب ابر داستان بلند
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
قاتل وسواسی بخش دوم
نوشته شده در جمعه 24 اسفند 1397
ساعت : 04:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آقای جعفری مردی قد کوتاه بود،
 صورتی گرد،
 چهارشانه، 
با سبیل چخماقی، 
که مانند مدل ها چهره جذابی داشت،
 بسیارمرموز، 
محمد جعفری کاراگاه بازنشسته آگاهی بود، 
که در دوران کاری اش سابقه درخشانی داشت، 
هیچ چیزی نمیگفت، 
عادت داشت صحنه را بگردد، 
اطلاعات و پرونده را مطالعه کند،
 و طبق افکارش پیش برود،
 تنها، 
بدون همکار، 
هیچکس را باخبر نمیکرد، 
بارها تا دم مرگ پیش رفته بوده،
 البته طبق گفته شاهدان، 
عاشق شغلش، 
بدن بی جان همسرش سالها پیش در گوشه خیابان پیدا شده بود،
 بدون هیچ مدرک و شاهدی،
به قتل رسیده بود،
قتلی مرموز،
وتنها،
 پرونده ای باز،
 اما...،

 لطفا به متن نظر دهید

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل وسواسی , علیرضاهزاره , داستان بلند , داستان , رمان , داستان کوتاه , متن ,
 



پادشاهی که هیچ چیز نداشت!!!
نوشته شده در جمعه 26 بهمن 1397
ساعت : 09:53 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به دور دست ها می نگریست
لشکری سرخ پوش به قلعه نزدیک میشد
بالای برج در فکر فرو رفته بود
سربازانش اندک بودند
می شد هراس را در صورتشان دید
دیوار های قلعه بلند و مستحکم بود
اما چقدر میتوانست طاقت بیاورد؟

حداقل بیش از ده برابر هستند
سواران بسیار
منجنیق
پیاده نظام
و
دژ کوب هایی با سر شیر
قدم هایشان جوری هماهنگ هست
که با هر قدم قلعه میلرزد

بعد از گذشت دو ساعت زمین دشت دیده نمی شد
فقط سرخی ارتش
برادرش بر روی اسبی خاکستری کمی از میان جمعیت به جلو آمد

پادشاه با دیدن برادرش از روی برج 
اشک از چشمانش جاری شد

فریاد زد:
برادر،تسلیم شو
به تو و سربازانت امان می دهم
شما توان مقابله با ارتش من را ندارید

پادشاه لحظه ای درنگ کرد
پاسخ داد:
خون و خون ریزی کافیه
این پادشاهی ارزشش چیست که برادرم را به جان من انداخته
مرگ من برای تو کافیست؟

به آسمان نگاه کرد
به آرامی کلماتی را با خود زمزمه می کرد
و

و

خود را رها کرد

در کمتر از ثانیه ای به زمین برخورد کرد
بدنش جوری شده بود که کسی طاقت نگاه کردن به آن را نداشت

ولی آخر چرا
.
.
.
منتظر ادامه داستان باشید شاید هم گذشته داستان
.
نویسنده : علیرضاهزاره
.
لطفا به این داستان نظر دهید
.
متن شاید را ازدست ندهید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان جالب , داستان بلند , داستان ادامه دار , برادر ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان , فروشگاه ما , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول , کالاگردی ,