پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
قاتل وسواسی
نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1397
ساعت : 07:35 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنبال ردپایی میگشت، 
اثری، 
هیچ چیزی باقی نگذاشته بود، 
فقط، 
بدنی بی روح،
 لکه های خون، 
و، 
ردپایی نامعلوم،
 افسر ها به دنبال تار مو می گشتند، 
تمام وسایل بنظردر جای خود بودند، 
قتلی بسیار تمیز بود، 
پیرمردی باموهای مش و کت و شلوار سفید، 
مرد شیک پوشی که به خواب ابدی رفته،
 حتی لکه های خون مرتب برروی لباسش ریخته شده بود، 
هیچ بی نظمی دیده نمیشد، 
قاتل بسیار وسواسی بوده، 
چاقویی با دسته چوب گردو دقیق وسط سینه اش فرورفته بود، 
اثری از مقاومت دیده نمی شد، 
گویی پیرمرد بعد از ضربه خوردن هیچ تنشی نداشته و آرام مرگ را پذیرفته، 
محبی افسر ارشد پرونده به دیگر افسران نگاهی کرد، 
انگار همه می دانستند باید چه کنند،
 محبی تلفن را برداشت، 
گوشی را جلوی گوشش گرفت، 
اقای جعفری برای پرونده ای به شما نیاز داریم باز هم نوبت شماست! 
. . 
منتظر ادامه داستان باشید 
. . 
نویسنده:علیرضاهزاره . 

لطفا به داستان نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل , قاتل وسواسی , داستان , داستان جنایی , داستان جذاب , رمان , علیرضاهزاره ,
 



پادشاهی که هیچ چیزی نداشت!!! (بخش دوم)
نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند 1397
ساعت : 11:06 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیش از ده سال پیش
زمانی که سام جوان هنوز پادشاهی را در دست نگرفته بود
و پدرش مارتین پیر کنترل تمام قلمرو ها را در دست داشت
پادشاهی که در جوانی در قدرت همتایی نداشت
و تمام دشمنانش را طی سالها جنگ نابود کرده بود
.
روزی مارتین پیر برای ثبات قدرتش در دوردست ترین نقطه قلمرو که بوی آشوب در آنجا به مشام می رسید
به همراه سام جوان و ارتشی از محافظان اقدام به سفری غیر منتظره کردند
مارتین پیر پسر کوچکش را در قصر پادشاهی گذاشت تا در نبود آنها امور را نظاره گر باشد
.
آنها به توصیه وزیر راه کوهستانی که مسیر را چند روز کوتاه تر میکرد انتخاب کردند
مارتین پیر میخواست با این سفر سام جوان را برای تکیه بر تخت حکومتی آماده کند
بعد از گذشت چند روز و در انتهای مسیر کوهستانی و با غروب آفتاب آنها چادر زدند
-وزیر چه وقتی به سرزمین آتش می رسیم؟
- حدود یکروز دیگر سرورم
-پسرم سام بیا تا در غروب آفتاب با هم قدم بزنیم
.
در پرتگاهی در گوشه اردوگاه
-بببین پسرم ما فردا برای آرام کردن اوضاع به شهر آتش میرویم باید هر کاری که میکنم را به خاطر بسپاری و سکوت کنی
-یعنی چی پدر . مگر میخواهی چه کاری انجام دهی؟
ـمن 
من
من...

.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
بخش اول این داستان را در اینجا بخوانید
.
لطفا به این داستان نظر دهید
و
وبسایت مارا به دوستانتان معرفی کنید

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: پادشاهی که هیچ چیزی نداشت , علیرضاهزاره , داستان جذاب , متن , داستان , رمان ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی ,
 



سایه
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن 1397
ساعت : 09:20 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سریع قدم میزد
صورتش را پوشانده بود
لبه های پالتو را روی صورتش میکشید
پراسترس
.
نیم نگاهی به اطراف میکرد
و
قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت
.
انگار نیمه شب بود
چراغ ها نوبتی چشمک میزدند
سایه ها شهر را دردست داشتند
.
هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود
تیز تر به اطراف مینگریست
صدایی می آید
.
ایستاد
صدا قطع شد
چند قدم برداشت
صدایی می آمد
.
همزمان با قدم ها
صدا بلند و بلند تر میشد
نزدیک
و
نزدیک تر
.
فرصتی نیست
باید سریع تر دور شد
خود را به داخل کوچه تارک تری انداخت
.
اما افسوس
سایه آنجا بود
.
در یک لحظه
حتی 
چیزی جز یک جفت کفش پاره باقی نمانده بود
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن شاید را از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: سایه , ترسناک , علیرضاهزاره , داستان , داستان ترسناک , داستان جذاب , متن ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,