تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مطالب ابر داستان ترسناک
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
سایه
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن 1397
ساعت : 09:20 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سریع قدم میزد
صورتش را پوشانده بود
لبه های پالتو را روی صورتش میکشید
پراسترس
.
نیم نگاهی به اطراف میکرد
و
قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت
.
انگار نیمه شب بود
چراغ ها نوبتی چشمک میزدند
سایه ها شهر را دردست داشتند
.
هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود
تیز تر به اطراف مینگریست
صدایی می آید
.
ایستاد
صدا قطع شد
چند قدم برداشت
صدایی می آمد
.
همزمان با قدم ها
صدا بلند و بلند تر میشد
نزدیک
و
نزدیک تر
.
فرصتی نیست
باید سریع تر دور شد
خود را به داخل کوچه تارک تری انداخت
.
اما افسوس
سایه آنجا بود
.
در یک لحظه
حتی 
چیزی جز یک جفت کفش پاره باقی نمانده بود
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن شاید را از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: سایه , ترسناک , علیرضاهزاره , داستان , داستان ترسناک , داستان جذاب , متن ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



فکر کن
نوشته شده در جمعه 7 دی 1397
ساعت : 10:49 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام
آرام
به جلو حرکت میکرد
در سایه تاریکی های نبود خورشید

دربین درختان انبوه باغ

ناله های بیشمار خفاش ها

نرده های زنگ زده

به سرخی خون

 تاریک
درختانی که به سمتت میچرخند
باخود پچ پچ میکنند

در سر نقشه ای دارند
راهی پر پیچ و خم
سایه هایی که بی هوا می دوند

چشم هایی در تاریکی تورا میجویند

سنگهایی به سمتت پرتاب میکنند
اما چه کسانی؟
.
.
صدایی اسمت را صدا میزند
نوایی تورا میخواند
ذره ذره وجودت خواهد لرزید
هرچقدر قدم برداری
نخواهی رسید
بی انتها
تنها
تاهمیشه

کمی
فکرکن
.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن شاید را پیشنهاد میکنیم
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان ترسناک , متن , متن کوتاه , متن ترسناک , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,