پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
فکر کن
نوشته شده در جمعه 7 دی 1397
ساعت : 10:49 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آرام
آرام
به جلو حرکت میکرد
در سایه تاریکی های نبود خورشید

دربین درختان انبوه باغ

ناله های بیشمار خفاش ها

نرده های زنگ زده

به سرخی خون

 تاریک
درختانی که به سمتت میچرخند
باخود پچ پچ میکنند

در سر نقشه ای دارند
راهی پر پیچ و خم
سایه هایی که بی هوا می دوند

چشم هایی در تاریکی تورا میجویند

سنگهایی به سمتت پرتاب میکنند
اما چه کسانی؟
.
.
صدایی اسمت را صدا میزند
نوایی تورا میخواند
ذره ذره وجودت خواهد لرزید
هرچقدر قدم برداری
نخواهی رسید
بی انتها
تنها
تاهمیشه

کمی
فکرکن
.
.
.
نویسنده :علیرضاهزاره
.
.
به شما خواندن متن شاید را پیشنهاد میکنیم
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان ترسناک , متن , متن کوتاه , متن ترسناک , علیرضاهزاره ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,