تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مطالب بهترین ها
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
عشق است کارگر
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1398
ساعت : 05:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش پینه بسته بود، 
پاره پاره،
 زخمی،
 دیگر قابل شناسایی نبود،
 هیچ دستگاهی توان شناسایی خطوط آن دست را نداشت، 
به زبری سنباده،
 دستانی که توانایی ورزیدن عشق و محبت را از او گرفته بود، 
اخلاقی که از فشار زیاد کار بد و بدتر میشد، 
موهایی که بیشتر و بیشترمیریخت،
 نه وقتی،
 نه پولی،
نه صله رحم،
نه خانواده ای،
 و در آخر،
باز شرمنده خانواده،

فقط بخاطر لقمه ای نان،

 لحظه ای فکر کنید، 
چرا بایدشغل زحمت کش ترین فرد جامعه بعنوان فحش دردهان مردم همان جامعه باشد،

 لطفا به این متن نظر دهید، 
 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , داستان , عشق است کارگر , کارگر , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



هدف بزرگ
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1398
ساعت : 12:00 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، 
چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند،
 فروریختنی با هدفی بزرگ، 
بی ارزش، 
شاید باارزش اما، 
اما، 
کم توجه،
 هدفی بزرگ، 
شاید بزرگ، 
شایدهم کوچک، 
که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد،
 زندگی هایی که نابود میشود،
 عروس و داماد ها، 
پسران و دختران چشم به راه ...، 
بازگشتی نخواهد بود، 
اما، 
اما، 
گاهی، 
گاهی این فداکاری ها، 
اگر،
اگر نباشد،
ده ها،
 صدها،
و حتی هزاران خانواده بیشتر این دردهارا حس خواهند کرد،

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده؛علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: هدف بزرگ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



قاتل وسواسی
نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1397
ساعت : 07:35 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنبال ردپایی میگشت، 
اثری، 
هیچ چیزی باقی نگذاشته بود، 
فقط، 
بدنی بی روح،
 لکه های خون، 
و، 
ردپایی نامعلوم،
 افسر ها به دنبال تار مو می گشتند، 
تمام وسایل بنظردر جای خود بودند، 
قتلی بسیار تمیز بود، 
پیرمردی باموهای مش و کت و شلوار سفید، 
مرد شیک پوشی که به خواب ابدی رفته،
 حتی لکه های خون مرتب برروی لباسش ریخته شده بود، 
هیچ بی نظمی دیده نمیشد، 
قاتل بسیار وسواسی بوده، 
چاقویی با دسته چوب گردو دقیق وسط سینه اش فرورفته بود، 
اثری از مقاومت دیده نمی شد، 
گویی پیرمرد بعد از ضربه خوردن هیچ تنشی نداشته و آرام مرگ را پذیرفته، 
محبی افسر ارشد پرونده به دیگر افسران نگاهی کرد، 
انگار همه می دانستند باید چه کنند،
 محبی تلفن را برداشت، 
گوشی را جلوی گوشش گرفت، 
اقای جعفری برای پرونده ای به شما نیاز داریم باز هم نوبت شماست! 
. . 
منتظر ادامه داستان باشید 
. . 
نویسنده:علیرضاهزاره . 

لطفا به داستان نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل , قاتل وسواسی , داستان , داستان جنایی , داستان جذاب , رمان , علیرضاهزاره ,
 



ترس
نوشته شده در جمعه 19 بهمن 1397
ساعت : 10:52 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
ترس رهایش نمیکرد
کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود
و ترس در اطراف قدم میزد
سرش را پایین انداخته بود
نفسش همانند مه
ضربان قلبش بسیار بالا بود
هیچ چیزی به فکرش نمی آمد
ترس چیزی با خود زمزمه میکرد
انگار ته دلش را خالی میکرد
دستانش میلرزید
ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید
ترس نزدیک نمی آمد!!!
.
در خروج آنسوی ترس بود
.
ترس همانند ابری تیره
به شکل مردی تنومند
باچشمانی آتشین
.
فقط قدم میزد
نزدیک نمی شد
وجودش عرصه را تنگ کرده بود
با وجودش حتی نمی شد راحت نفس کشید
باید راهی برای رهایی یافت
.
بلند شد و قدمی برداشت...
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن سرما رو از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: متن , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: ترس , داستان , متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان ترس , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



سایه
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن 1397
ساعت : 09:20 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سریع قدم میزد
صورتش را پوشانده بود
لبه های پالتو را روی صورتش میکشید
پراسترس
.
نیم نگاهی به اطراف میکرد
و
قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت
.
انگار نیمه شب بود
چراغ ها نوبتی چشمک میزدند
سایه ها شهر را دردست داشتند
.
هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود
تیز تر به اطراف مینگریست
صدایی می آید
.
ایستاد
صدا قطع شد
چند قدم برداشت
صدایی می آمد
.
همزمان با قدم ها
صدا بلند و بلند تر میشد
نزدیک
و
نزدیک تر
.
فرصتی نیست
باید سریع تر دور شد
خود را به داخل کوچه تارک تری انداخت
.
اما افسوس
سایه آنجا بود
.
در یک لحظه
حتی 
چیزی جز یک جفت کفش پاره باقی نمانده بود
.
.
.
نویسنده:علیرضاهزاره
.
 متن شاید را از دست ندهید
.
لطفا به این متن نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: سایه , ترسناک , علیرضاهزاره , داستان , داستان ترسناک , داستان جذاب , متن ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا ,
 



شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



سرما
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1397
ساعت : 11:03 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آن روز بسیار سرد بود
ننه سرما هرچه پنبه در تشکش بود را تکانده بود
در پوشه های دیوار از کمر هم بالاتر بود
حمید تنها داخل چادرش بود
دیگر بدنش به خشک شدن کامل نزدیک بود
.
.
.
 بقیه در ادامه مطلب ...
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , داستان , رمان , سرما , متن , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان , فروشگاه ما , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول , کالاگردی ,