تبلیغات
وبسایت شخصی علیرضا هزاره - مطالب علیرضا هزاره
 
 
پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
دروغ
نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1398
ساعت : 03:35 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چیزی از حرف هایش معلوم نیست
چشمانش درشت تر شده
سریع نفس میکشد
پوستش سفید مثل گچ
من و من میکند
سرش را پایین می اندازد
و
دهانش را باز میکند
و
آتش دروغ را می افزاید
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن دروغ , دروغ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: لباس زنانه ,
 



خدایی هست
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1398
ساعت : 11:40 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
همه چیز یکسان بود
آبی
آبی
و
آبی
پشتش خالی
بی پشتوانه
قدمی سخت پیش راهش بود
دریا بغلم کن
زیرا هیچکس آغوشش را برایم باز نکرد
وقت به پایان رسیده
فقط چند قدم
چند سانتیمتر دیگر...
.
آخر راه است
.
صدایی در ذهنم می آید
.
"من هستم بنده ی من"
.
و 
خدایی هست
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نویسنده:علیرضاهزاره 

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , خدایی هست , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



پسرم
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد 1398
ساعت : 10:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
در هیاهوی فریاد ها
درحالیکه که همه می‌گریختند
ناگهان
زنی ایستاده
ساکت
برگشت 
مخالف همه میدوید
در میان شلوغی که اورا به بیرون میراند
فقط میخواستم راهی بیابد
تلاش میکرد
مردی دستش را گرفته
او را کشید
اما زن با چنگ و دندان به سمت ساختمان میرفت 
مرد رهایش نکرد
و با تمام توان دورش کرد
در میان تعجب همگان ساختمان فرو ریخته
و باز مانده هایش در آتش می سوخت
زن با صورتی اشک آلود نگاه میکرد
فریاد زد پسرم
پسرم
.
.
.
لطفا به این متن نظر دهید
.
نکیسنده:علیرضاهزاره 


:: مرتبط با: داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: پسرم , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان پسرم , داستان ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:29 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشتهایی نداشت،
 درواقع چیزی برای خوردن نداشت، 
فقط آب،
 تکه ایی خشک و کپک زده نان، 
که چندین روز پیش برروی پنجره ای یافته بود،
 اما او دزد نبود، 
فقط، 
آسیب دیده بود، 
ودردهای زیادی داشت،
چاره ای نداشت،
 فقط زنده ماندن،
چیزی بنام زندگی نداشت،

 لطفا به متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , متن , داستان , نثر , علیرضاهزاره , زندگی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



دلداده
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:05 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
من مانده ام و دلداده ای، 
دلداری و دلدادگی، 
ازرسم وفا تهی، 
شهر در آشوب و من، 
تنها در پی یار،
 نه نگاهی، 
نه سخنی،
 نه چاره ای، 
نه نشانه ای، 
لحظه ای ،
رخ نما،
و شادی دنیا را باما هم قسمت بنما،
زیباروی بی انتها،
ای مهربان،
 در پی توام

 لطفا به این نثر نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: شعر ,
:: برچسب‌ها: دلداده , شعر , نثر , علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه , نثرادبی ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



یاری
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1398
ساعت : 04:04 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش را دراز میکرد، 
چشمانش پر از اشک، 
نگاهی مظلومانه، 
صورتی خاک آلود، 
ناتوانی در چشمانش موج میزد، 
افکارش نامعلوم، 
اما،
 یک درخواست داشت، 
دستی برای یاری، 

دوستان و اقوام ناتوان خود را فراموش نکنید، 
لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , داستان کوتاه , یاری , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



به چه قیمتی؟
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1398
ساعت : 11:42 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بیشترین محبوبیت، 
همه موافق او،
 بهترین لباس ها، 
همه ی چشم ها به سمتش، 
گوش ها به فرمانش، 
بهترین خودرو، 
بهترین همسر،
 بهترین خوراک، 
بهترین خانه، 
همه، 
و،
 همه،
 برای یکنفر،
همه ارزوی زندگی اش را داشتند،
 بهترین بود،

اما کسی نپرسید،

 به چه قیمتی؟

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده :علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان فارسی , علیرضاهزاره , متن , داستان , بهترین داستان های فارسی , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



موسیقی مرگ
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1398
ساعت : 05:15 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نعره میکشید، 
غرش میکرد،
 زبانه میکشید، 
قد میکشید، 
بزرگ و بزرگتر میشد، 
به هیچ چیز رحم نمیکرد،
 یکی یکی، 
همه را می بلعید،
 ترانه میخواند،
باخود،
 آهنگ درد،
شعر غم،
 ریتم سرخ،
 و موسیقی مرگ،


 لطفا به این متن نظر دهید، 

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , بهترین داستان فارسی , متن , داستان , متن کوتاه , موسیقی مرگ , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



عشق است کارگر
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1398
ساعت : 05:53 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دستانش پینه بسته بود، 
پاره پاره،
 زخمی،
 دیگر قابل شناسایی نبود،
 هیچ دستگاهی توان شناسایی خطوط آن دست را نداشت، 
به زبری سنباده،
 دستانی که توانایی ورزیدن عشق و محبت را از او گرفته بود، 
اخلاقی که از فشار زیاد کار بد و بدتر میشد، 
موهایی که بیشتر و بیشترمیریخت،
 نه وقتی،
 نه پولی،
نه صله رحم،
نه خانواده ای،
 و در آخر،
باز شرمنده خانواده،

فقط بخاطر لقمه ای نان،

 لحظه ای فکر کنید، 
چرا بایدشغل زحمت کش ترین فرد جامعه بعنوان فحش دردهان مردم همان جامعه باشد،

 لطفا به این متن نظر دهید، 
 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: علیرضاهزاره , متن , داستان , عشق است کارگر , کارگر , بهترین داستان فارسی , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: بهترین فروشگاه لباس تهران ,
 



هدف بزرگ
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1398
ساعت : 12:00 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، 
چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند،
 فروریختنی با هدفی بزرگ، 
بی ارزش، 
شاید باارزش اما، 
اما، 
کم توجه،
 هدفی بزرگ، 
شاید بزرگ، 
شایدهم کوچک، 
که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد،
 زندگی هایی که نابود میشود،
 عروس و داماد ها، 
پسران و دختران چشم به راه ...، 
بازگشتی نخواهد بود، 
اما، 
اما، 
گاهی، 
گاهی این فداکاری ها، 
اگر،
اگر نباشد،
ده ها،
 صدها،
و حتی هزاران خانواده بیشتر این دردهارا حس خواهند کرد،

 لطفا به این متن نظر دهید،

 نویسنده؛علیرضاهزاره

:: مرتبط با: بهترین ها , متن ,
:: برچسب‌ها: هدف بزرگ , بهترین داستان فارسی , داستان , متن , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه ,
 



فریاد
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین 1398
ساعت : 08:02 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دیوانه وار فریاد میزد،
 به این سو و آن سوی اتاق میرفت، 
صورتش کبود شده بود،
 نیمی از دندان هایش شکسته بود، 
سمت راست دهانش تا گوش پاره شده بود، 
خون بی وقفه می ریخت، 
انگار حسی نداشت، 
به دیوار ها خود را میکوبید، 
دیوارهاآغشته از خون رنگی شده بودند،
 بعد از چند دقیقه... 
با فریادی بلند روی زمین افتاد، 
ساعتی هیچ حرکتی نداشت، 
وقتی پزشک ها در را بازکردند،
 تکانی خورد، 
با دستانش خود را به کنج اتاق کشاند،
رد خونش روی زمین،
سرش را به کنج تکیه داد و ساکت شد،

 لطفا به این متن نظر دهید، 

مارا به دوستانتان معرفی کنید
 نوشته:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن فریاد , علیرضاهزاره , متن , فریاد , داستان , متن کوتاه , رمان ,
 



قاتل وسواسی بخش دوم
نوشته شده در جمعه 24 اسفند 1397
ساعت : 04:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
آقای جعفری مردی قد کوتاه بود،
 صورتی گرد،
 چهارشانه، 
با سبیل چخماقی، 
که مانند مدل ها چهره جذابی داشت،
 بسیارمرموز، 
محمد جعفری کاراگاه بازنشسته آگاهی بود، 
که در دوران کاری اش سابقه درخشانی داشت، 
هیچ چیزی نمیگفت، 
عادت داشت صحنه را بگردد، 
اطلاعات و پرونده را مطالعه کند،
 و طبق افکارش پیش برود،
 تنها، 
بدون همکار، 
هیچکس را باخبر نمیکرد، 
بارها تا دم مرگ پیش رفته بوده،
 البته طبق گفته شاهدان، 
عاشق شغلش، 
بدن بی جان همسرش سالها پیش در گوشه خیابان پیدا شده بود،
 بدون هیچ مدرک و شاهدی،
به قتل رسیده بود،
قتلی مرموز،
وتنها،
 پرونده ای باز،
 اما...،

 لطفا به متن نظر دهید

 نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل وسواسی , علیرضاهزاره , داستان بلند , داستان , رمان , داستان کوتاه , متن ,
 



ولع زیاد
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند 1397
ساعت : 12:42 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
چشم هایش سویی نداشت،
 غبار خاک موهایش را مانند پیرمردی سالخورده به رنگ نقره ای درآورده بود،
 زانوهایش را نمیدید،
 زمین به آرامی درحال بلعیدنش بود، 
ولع بی پایانش برای بلعیدن تمامی نداشت،
 هیچ چیزی باقی نذاشته بود،
 از آن مرد تنومند چیزی جز سر باقی نمانده بود،
 خوراکش شده بود شن 
و
 شن 
و
 شن ، 
شاید لحظه ای نگذشت که، 
دیگر چیزی جز چند تپه شنی نمانده بود، 

لطفا به این متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زمین , طوفان شن , علیرضاهزاره , متن , متن کوتاه , متن جذاب , داستان ,
 



آغوش گرم
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند 1397
ساعت : 10:39 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
اشک میریخت، 
نگاهش به دوردست بود،
 درختان هم به حال او برگ میریختند، 
آسمان تیره شده بود، 
باد به دورش میچرخید،
 برگ ها همراهیش میکردند،
 زمین لحظاتی رنگ آفتاب را هم نمیدید، 
درختان شاخه هایشان را به هم میکوبیدند،
 چشمانش تار میدید، 
پهلوی راستش میسوخت،
 لباسش سرخ شده بود، 
و بیشتر و بیشتر رنگ سرخ به خود میگرفت،
 دهانش را باز کرده بود اما توان بیان کلامی نداشت، 
چشمانش را بست و آغوش گرم زمین را پذیرفت، 

لطفا به متن نظر دهید، 

نویسنده:علیرضاهزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: متن , متن کوتاه , علیرضاهزاره , داستان , داستان کوتاه , متن جذاب , رمان ,
 



قاتل وسواسی
نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1397
ساعت : 07:35 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنبال ردپایی میگشت، 
اثری، 
هیچ چیزی باقی نگذاشته بود، 
فقط، 
بدنی بی روح،
 لکه های خون، 
و، 
ردپایی نامعلوم،
 افسر ها به دنبال تار مو می گشتند، 
تمام وسایل بنظردر جای خود بودند، 
قتلی بسیار تمیز بود، 
پیرمردی باموهای مش و کت و شلوار سفید، 
مرد شیک پوشی که به خواب ابدی رفته،
 حتی لکه های خون مرتب برروی لباسش ریخته شده بود، 
هیچ بی نظمی دیده نمیشد، 
قاتل بسیار وسواسی بوده، 
چاقویی با دسته چوب گردو دقیق وسط سینه اش فرورفته بود، 
اثری از مقاومت دیده نمی شد، 
گویی پیرمرد بعد از ضربه خوردن هیچ تنشی نداشته و آرام مرگ را پذیرفته، 
محبی افسر ارشد پرونده به دیگر افسران نگاهی کرد، 
انگار همه می دانستند باید چه کنند،
 محبی تلفن را برداشت، 
گوشی را جلوی گوشش گرفت، 
اقای جعفری برای پرونده ای به شما نیاز داریم باز هم نوبت شماست! 
. . 
منتظر ادامه داستان باشید 
. . 
نویسنده:علیرضاهزاره . 

لطفا به داستان نظر دهید

:: مرتبط با: بهترین ها , داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: قاتل , قاتل وسواسی , داستان , داستان جنایی , داستان جذاب , رمان , علیرضاهزاره ,