پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
زلزله
نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر 1397
ساعت : 12:37 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بلند فریاد میزد
نامفهوم
زمزمه میکرد
قدرتش را به رخ میکشید
خانه ها
 زمین
درختان
 از غرشش به لرزه افتاده بودند
ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد
گویی مانند پر سبک هستند
دهان باز میکرد
هرچه در توانش بود
میبلعید
.
میبلعید
.
.
.
و به قعر درونش میکشید

هرچه بیشتر 
آرام تر میشد
اشتهای سیری پذیری داشت

افرادی سرتاپا خونی

افرادی برروی زمین

و شاید زیر زمین

چند ثانیه
فقط
فقط

فقط صدایی شنیده شد

زلزله

.
نویسنده: علیرضاهزاره
.
.
خواندن متن شاید را به شما توصیه میکنیم
.
لطفا به این مطلب نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: زلزله , متن , داستان , علیرضاهزاره , داستان کوتاه , متن کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: کالاگردی , فصل اول رمان مهسا , بازی ماشین اندروید ,
 



متن کوتاه
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر 1397
ساعت : 06:22 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
" آنكه می‌تواند ، انجام می‌دهد،آنكه نمی‌تواند انتقاد می‌كند "  

جرج برنارد شاو

.
" تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت "  

لویی پاستور

.
" گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی‌دانید ، کشف خواهد شد " 

جبران خلیل جبران
.
" از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش" 

آلبرت انیشتن
.
" انسان باید از هر حیث چه ظاهر و چه باطن , زیبا و آراسته باشد " 

چخوف
.
خوشبختی یعنی داشتن خواب کافی. فقط همین. نه هیچ چیز بیشتر.

رابرت آنسون هاین لاین

.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنم
.
لطفا به این مطلب نظر بدهید
.
باتشکر

:: مرتبط با: نویسندگان دیگر ,
:: برچسب‌ها: متن کوتاه , چخوف , البرت انیشتن , جبران خلیل جبران , لویی پاستور , برنارد شاو ,
:: لینک های مرتبط: بازی ماشینی اندروید , فصل اول رمان مهسا , حمایت از ما , کالاگردی ,
 



شاید
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1397
ساعت : 05:50 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود
خش...خش...خش
سایه ای همه جا را  بلعیده بود
همه چیز
فقط صدا بود
انگار اذبین رفتنی نبود
از گردی دهان هیولای شب
نوری می تابید
خش...خش...خش
بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد
هر بار از گوشه ای
درختان هم تحمل نداشتند
از ترس به خود میلرزیدند
سفت به زمین چسبیده بودند
بعضی هایشان غش کرده بودند
برروی زمین ولو بودند
اژدهایی نفسی سرد را یک دم بر زمین میدمید
گربه ها فریاد میزدند
خوی نیاکان خود را باز یافته بودند
شاید انسان هایی هستندکه به لباس گربه درآمده اند
زیرکانه ما را زیر نظر دارند
شاید
این درختان هم دست های موجودی غول پیکر در زیر زمین باشند
که منتظر لحظه ای مناسب اند
تا طعمه ی خود را به چنگ بگیرند

شاید

شاید
.
.
.
شاید

نویسنده:علیرضاهزاره
.
به شما خواندن متن سرما را پیشنهاد میکنیم
.
.
.
لطفا درمورد متن بالا نظر دهید
باتشکر

:: مرتبط با: متن , داستان تک بخشی ,
:: برچسب‌ها: شاید , متن , داستان , علیرضاهزاره , متن کوتاه , داستان کوتاه , متن جذاب ,
:: لینک های مرتبط: فصل اول رمان مهسا , کالاگردی , حمایت از ما ,
 



همین الان می‌خوام
نوشته شده در جمعه 9 آذر 1397
ساعت : 04:28 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ 
گفت سورپرایزه!
 مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن.
 هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند.
 چشمامو بستم. 
دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود.
 حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم.
 خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم
 پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. 
من هم رفتم تو اتاقم. نمی‌خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می‌خوره!؟
من که خیلی سال از داشتنش دل کندم.
 ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد.
 منم که نمی‌خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن.
 ته داستانم هم این‌طوری تموم می‌شد که یه روزی بر می‌گرده، وسط داستان هم این‌جوری بود که داره همه تلاشش رو می‌کنه که برگرده.
 این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می‌کرد. 
بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن.
 من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! 
چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!

یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود.
عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش!
 بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی که پژمان برنمی‌گرده. 
گفت ولی من صبر می‌کنم. هر کاری هم لازم باشه می‌کنم
. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد.
 اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره!
 دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟
 گفت پژمان اونی نبود که من فکر می‌کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می‌کردی،
 ولی اونی نبود که الان می‌خواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو می‌خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می‌کندی!
.
.
.
نویسنده:
رخساره ابراهیم‌نژاد

:: مرتبط با: نویسندگان دیگر ,
:: برچسب‌ها: رخساره ابراهیم‌نژاد , همین الان می‌خوام , داستان , متن , عاشقانه , داستان کوتاه ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما , فصل اول رمان مهسا , کالاگردی ,
 



موفقیت
نوشته شده در جمعه 2 آذر 1397
ساعت : 10:46 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
تعریف آنتونی رابینز از موفقیت:
 
موفقیت یعنی آنطور که دلتان می خواهد زندگی کنید؛ 

کاری که دوست دارید انجام دهید؛

عاشق آدمی باشید که او را انتخاب کرده اید.

لباسی که خودتان می پسندید به تن کنید،

در راهی که خودتان پیدا کرده اید قدم بردارید...


اما با تمام تاسف"ما بیشتر می پسندیم خوشبخت نباشیم و دیگران ما را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشیم و دیگران تصور کنند بدبخت هستیم.

:: مرتبط با: نویسندگان دیگر ,
:: برچسب‌ها: انتونی رابینز , موفقیت , متن , رابینز , وبلاگ , انتونی ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما , فصل اول رمان مهسا , کالاگردی ,