پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
دخترک
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1397
ساعت : 02:52 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بی هوا فریاد زد
کمممممممممممکککککککککک
افراد نزدیک و دور با شنیدن صدای فریادبا عجله به سمتش رفتند
بعد از آن فریاد سکوت خانه را گرفته بود
هرکس چوب یا وسیله ای برای دفاع با خود داشت
مرموز....

برروی ادامه مطلب کلیک کنید!

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: داستان , متن , ادبی , رمان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , دخترک ,
:: لینک های مرتبط: حمایت از ما ,
 



خواب
نوشته شده در جمعه 27 مهر 1397
ساعت : 11:51 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

به زیبایی لبخند میزد، 
مهلت فرار به ثانیه ای هم نمیداد،
 بیصدا فریاد میزد،
 موجی از درخواست ها در گوهره ی چشمانش میدرخشید،
 نگاهش افراد را به دندان میگرفت،
 چشمانش به مانند ستاره ای میدرخشید، 
منتظر است... 
نمیتوان دردی در چهره اش پیدا کرد،
 ناگهان... 
الماسی از قلب ستاره بیرون پرید، 
لبخند بی خواهان از مهلکه گریخت، 
سخنی نگفت، 

فقط ، 

به خواب رفت... 



 نویسنده:علیرضاهزاره
  

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خواب , علیرضاهزاره , داستان , رمان , نثر , ادبی , متن کوتاه ,
 



مهسا
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1397
ساعت : 06:32 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره

 

کارم شده فقط نشستن و فکر کردن،

تمام وقت خیره شدن به گوشه دیوار و غرق شدن در دریای پرتلاطم افکار و گذشته،

منی که همیشه در نوجوانی آرزویم بود که زندگی رمانتیکی داشته باشم،

مانند فیلم های تلویزیونی،خواستگاری با اسب سفید،نه ولی حداقل با یک پراید سفید،

که همیشه مرا بفهمد و درکم کند به زندگی ام هیجان دهد و همیشه جنبه جدیدی از زندگی را به من نشان دهد،

-

آیادرخواست زیادی است؟

-

اصلا اشتباه من چه بوده؟

بگذار ببینم:

اولین باری که از یک پسر خوشم آمد...

-

کی بود؟

-

ای خدا این تنهایی حافظه و افکارم رو هم به سیاهچاله تاریکش انداخته
.
.
.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: رمان , فروشگاه ما , بهترین ها ,
:: برچسب‌ها: رمان , داستان , مهسا , جذاب , علیرضاهزاره , رمان بلند , داستان بلند ,
:: لینک های مرتبط: خرید فصل اول , کالاگردی ,
 



خوشبختی
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1397
ساعت : 11:06 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
به آرامی در جستجو بود ، 
روزها ،
 هفته ها ، 
ماها ها ، 
و حتی سالها ،
 همه چیز و همه کس را به اعماق گودال فراموشی سپرده بود ، 
لحظه ها و اتفاقات اندکی توجه اش را جلب نمیکرد ،
 سرد و بی روح ،
 فقط در کندوکاو بود ، 
گمشده ای داشت ، 
تاریک و خفته ، 
کارهایی تکراری را هر روز تکرار میکرد ، 
دفترچه ای کوچک همیشه همراهش بود ، 
چیزی مینوشت و هرروز میخواند ، 
آرزوهایش ... 
بله ... 
مینوشت... 
دوست دارم خوشبخت ترین آدم باشم!!! 
مگر این لحظه ها این خانواده خوشبختی نیست؟ 
در جایی دیگر به دنبالش بود درحالی که او همه را داشت،،،، 
فقط کافی بود دل دهد ... 
سلامتی، 
لبخندها،
 خانواده،
 دوستان،
 جا و غذا،
 خوشبختی مگر جز در این هاست؟ 





 نویسنده : علیرضا هزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: خوشبختی , نثر , متن , خانواده , لبخند , داستان , علیرضاهزاره ,
 



مادر
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر 1397
ساعت : 01:24 ق.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
دنیا تاریک بود
 چشمانش حتی توانایی بازشدن نداشت
 وجودی در کنارش حس میکرد
 گرمی دستانش
 انرژی
 توجه اش و لبخندش همه و همه روی او متمرکز شده بود
 بی هوا قطره ای اشک از چشمانش گریخت
 چاره ای نیست؛ 
مگر میشود از احساسات خود هم فرار کرد
 وجود گرمش را در آغوش گرفت 
امن ترین آرامش دنیا 
آغوشی که دوای تمام دردهاست
 متشکرم که هستی 


دوستت دارم 


مادر

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: مادر , روزمادر , زن , زنان , نثرادبی , علیرضاهزاره ,
 



 
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو