پیغام مدیر :
لحظه لحظه زندگی خود را صرف خواندن کن لطفا با نظرات خود ما را جهت بهتر شدن یاری کنید
 
 
رویا
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر 1397
ساعت : 03:00 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
رویا 

، بخش اول ، 
چه خانه زیبایی بالای تپه دیده میشه ،
 نکنه خانه جدیدمان همونه،
 -امیر چرا نمیای 

خورشید سرش را از دریا کم کم بیرون می آورد ، 
پیرزن و پیرمرد خوش چهره ای لب ساحل آب بازی میکنند
 -امیر خیلی ساکتی ،
 کی وسایلامون رو میاریم 
-نمیدونم هر وقت بتونیم 
-رویا 
-جان ، میذاری یه کوچولو نسیم نوازشم کنه
 -رویا وقت این کارا نیست ، بیا بریم ،فقط آوردمت خونه جدید رو ببینی
 -امیر اذیت نکن دیگ
 -رویااا 
-باشه بریم ، بد خیلی بدی ، ازاین ماشین خوشم نمیاد ، چرا عوضش نمیکنی
 -سوار شو دیگ چقدر غر میزنی ،

 اصلا رفتار هاشو نمیفهمم آخه تازه شش ماه گذشته ،اینقدر عوض شده ، اون چهره معصوم همیشگی روی صورتش نیست ، از هفته پیش که با دوستاش رفت بیرون ،
 آها حمید و رضا باید بدونن چرا اینطوری شده ، نکنه کسی دیگه رو پیدا کرده ... 


، ادامه دارد... 


، منتظر ادامه داستان در پست های بعدی باشید 




، نویسنده:علیرضا هزاره ،

:: مرتبط با: داستان ادامه دار ,
:: برچسب‌ها: رویا , داستان , داستان کوتاه , خواندنی , علیرضاهزاره ,
 



پرواز
نوشته شده در شنبه 16 تیر 1397
ساعت : 05:23 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
بغض گلویش را گرفته بود ، 
حمید او را محکم در اغوش گرفته بود ،
 اما نمیدانست ، 
محکم و محکم تر فشار میداد ، 
نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد ،
 قطره های الماس گونه هایش را نوازش میکرد و به پرواز درمی امد ، 
زبانش بند آمده بود ، 
ولی او باید میدانست ، 
چطور به او بگوید ،
 نمیتوانست کلمه ای به زبان بیاورد ،
 گویی حنجره اش را به اتش کشیده اند ، 
اما باید بگوید ، 
اگر بداند چیکار میکند ،
 رهایش کن ، 
در آسمان بزرگ آرامش رها شو ،




 علیرضا هزاره

:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , علیرضاهزاره , هزاره , نثر , خواندنی ,
 



آخرین راه
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر 1397
ساعت : 01:59 ب.ظ
نویسنده : علیرضا هزاره
نفس هایش به زور و التماس بیرون می آمد ،
 آن دور ها نور چراغی چشمک میزد ،
 صدای زوزه باد میان درختان چیزی زمزمه میکرد ، 
گویی فشارش افتاده بود ،
 در خود نبود ، 
پرده سیاهی بر چشمانش چیره گشته بود ، 
انگار جانوری از زیر پوست ماهیچه هایش را میجوید و پاره میکرد ، 
کلمه ای سه حرفی در افکارش میچرخید ،
 میدانست ،عاقبت ،همین است ،
 آه آسمان ستاره هایش را هم بر روی او میریزد،

 این سرنوشت اوست؟ 

قبولش سخت است اما آیا راه فراری از آن است؟ 




نویسنده :علیرضا هزاره



:: مرتبط با: متن ,
:: برچسب‌ها: اخرین راه , داستان کوتاه , داستان , نثر , علیرضاهزاره , هزاره , نویسنده ,