هرمز بخش اول

هرمز فرمانده ای باهوش می باشد که در سفرش اتفاق های غیر منتظره ای برایش می افتد

دریا آرام بود

کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود

ملوان کشتی فردی نبود جز

هرمز

پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی

بیش از پنجاه سرباز

صدوبیست خدمه

و هزاران نوع جنس و کالا 

در کشتی بود

.

روزها و شب ها در راه بودند

بدون هیچ مشکلی 

اما آن روز فرق داشت

دریا بسیار آرام بود

خدمه از این آرامی خوشحال بودند

به شادی وقت می گذراندند 

یک نفر 

برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود

نشسته بود

بدون حرکت

به پایین و دوردست ها می نگریست

خدمه توجهی نمیکردند

افرادی که برای پول کار میکردند

چیزی برایشان مهم نبود

هرمز وظیفه ای داشت

احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد

-ملوانان ، آماده باش.

کسی عکس العملی نداشت

-خطر، با شما ام.

ولی آنها در حال عیش و نوش بودند

ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 

مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت

مه همه جا را فرا گرفته بود

آسمان به تاریکی شب گشته بود

کشتی تکان های سهمگینی میخورد 

ملوانان هر یک به سمتی می دوید

هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد

هرمز همه چیز را زیر نظر داشت

ترس را در چشمان ملوانان می دید

عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند

تعدادی از ترس 

و

تعدادی از سر وظیفه

مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد

سایه هایی در میان مه

با صدایی آرام

سریع

می گذشتند

هربار که سایه ای می گذشت

صدای فریاد ملوانی می آمد

و

وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند

چیزی در آنجا نمی دیدند

بجز

لکه های بزرگ خون

درمیان انبوهی از مه

افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند

تا شاید راهی برای نجات باشد

بدن همه از ترس می لرزید

ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد

جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود

هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد 

تا کشتی زیاد از حد کج نشود

مه

نمی گذاشت چیز زیادی دیده شود

آرام آرام

با قدم های کوچک به سمت جلو می رفتند

ناگهان صدای خشنی به آرامی آمد

(شما به منطقه نفرین پادشاه پنج  دریا وارد شدید )

همه شمشیر ها را کشیدند

سایه عظیمی در میان مه پدیدار شد

همه شمشیر هارا به سمت سایه گرفته بودند

هرمز شمشیر خود را به آرامی بیرون کشید

و با صدایی بلند گفت

(تو کی هستی؟ باما و کشتی ما چیکار داری؟)

سایه نزدیک و نزدیک تر

و

بزرگ و بزرگتر می شد

به آرامی

از میان مه

موجودی به بزرگی فیل

بیرون آمد

به شکل انسان

دستانی به اندازه انسانی معمولی

پاهایی کوچک

صورتی کشیده و مثلث مانند

با چانه ای بسیار تیز

ورنگ بنفش

نمایان شد

خنده کوچکی زد

موجود عجیب خنده بلندی کرد

با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد

بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند

هرمز فریاد زد:

(بکشیدش ، او موجود خبیثی ست)

ملوانان به سمتش دویدند

غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد

هرمز به سمتش حرکت کرد

دستش را برای زدن هرمز چرخاند اما هرمز از زیر دستش لیز خورد و با شمشیر خراشی روی پای غول ایجاد کرد

غول فریاد بلندی کشید که گوش هر شنونده را کر می کرد

سریع چرخید و با دو دست برروی شانه هرمز زد

ضربه به قدری محکم بود که کف کشتی شکست و هرمز به طبقه پایین افتاد

ضربه شدت زیادی داشت و سرش گیج می رفت

سریع از پله ها بالا رفت

دیگر کم کم مه رو به ناپدید شدن می رفت

غول با ضربه ای بادبان را به دریا انداخت

هرمز نیزه یکی از ملوانان که بر زمین غلتان در خون بود را برداشت

به سمت قلبش هدف گرفت و نیزه را پرتاب کرد

غول لحظه ای برگشت و نیزه به کتف اش برخورد کرد

تعادلش را از دست داد برروی زمین افتاد

با زبانی عجیب کلماتی را سریع می گفت 

هرمز به سمتش دوید 

غول نشست و ضربه محکمی با دو دست بر کف کشتی بین خودش و هرمز زد

قسمت بزرگی شکست و به پایین افتاد 

در میان گرد و خاک

هرمز تا سرش را بالا آورد

غول بدنه کشتی را سوراخ کرد

و به زحمت از میان آبی که به داخل می آمد ناپدید شد

همه جا را آب گرفته بود

کشتی در حال غرق شدن بود

در حالی که هرمز شنا میکرد 

جعبه ای عظیم با سرش برخورد کرد

x

1 thought on “هرمز بخش اول

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *