هرمز -آپدیت 99/6/16

هرمز فرمانده ای باهوش می باشد که در سفرش اتفاق های غیر منتظره ای برایش می افتد

دریا آرام بود

کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود

ملوان کشتی فردی نبود جز

هرمز

پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی

بیش از پنجاه سرباز

صدوبیست خدمه

و هزاران نوع جنس و کالا 

در کشتی بود

.

روزها و شب ها در راه بودند

بدون هیچ مشکلی 

اما آن روز فرق داشت

دریا بسیار آرام بود

خدمه از این آرامی خوشحال بودند

به شادی وقت می گذراندند 

یک نفر 

برروی مجسمه سر اسبی که جلوی کشتی بود

نشسته بود

بدون حرکت

به پایین و دوردست ها می نگریست

خدمه توجهی نمیکردند

افرادی که برای پول کار میکردند

چیزی برایشان مهم نبود

هرمز وظیفه ای داشت

احساس مسوولیت می کرد

سایه ای سیاه در نزدیکی کشتی به چشم هرمز خورد

-ملوانان ، آماده باش.

کسی عکس العملی نداشت

-خطر، با شما ام.

ولی آنها در حال عیش و نوش بودند

ناگهان کشتی تکان عظیمی خورد 

مه عجیبی اطراف کشتی را در بر گرفت

مه همه جا را فرا گرفته بود

آسمان به تاریکی شب گشته بود

کشتی تکان های سهمگینی میخورد 

ملوانان هر یک به سمتی می دوید

هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد

هرمز همه چیز را زیر نظر داشت

ترس را در چشمان ملوانان می دید

عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند

تعدادی از ترس 

و

تعدادی از سر وظیفه

مه به گونه ای بود که سه متر آن طرف تر دیده نمی شد

سایه هایی در میان مه

با صدایی آرام

سریع

می گذشتند

هربار که سایه ای می گذشت

صدای فریاد ملوانی می آمد

و

وقتی هرمز و ملوانان به آن سمت می دویدند

چیزی در آنجا نمی دیدند

بجز

لکه های بزرگ خون

درمیان انبوهی از مه

افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند

تا شاید راهی برای نجات باشد

بدن همه از ترس می لرزید

ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد

جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود

هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد 

تا کشتی زیاد از حد کج نشود

مه

نمی گذاشت چیز زیادی دیده شود

آرام آرام

با قدم های کوچک به سمت جلو می رفتند

ناگهان صدای خشنی به آرامی آمد

(شما به منطقه نفرین پادشاه پنج  دریا وارد شدید )

همه شمشیر ها را کشیدند

سایه عظیمی در میان مه پدیدار شد

همه شمشیر هارا به سمت سایه گرفته بودند

هرمز شمشیر خود را به آرامی بیرون کشید

و با صدایی بلند گفت

(تو کی هستی؟ باما و کشتی ما چیکار داری؟)

سایه نزدیک و نزدیک تر

و

بزرگ و بزرگتر می شد

به آرامی

از میان مه

موجودی به بزرگی فیل

بیرون آمد

به شکل انسان

دستانی به اندازه انسانی معمولی

پاهایی کوچک

صورتی کشیده و مثلث مانند

با چانه ای بسیار تیز

ورنگ بنفش

نمایان شد

خنده کوچکی زد

موجود عجیب خنده بلندی کرد

با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد

بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند

هرمز فریاد زد:

(بکشیدش ، او موجود خبیثی ست)

ملوانان به سمتش دویدند

غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد

هرمز به سمتش حرکت کرد

دستش را برای زدن هرمز چرخاند اما هرمز از زیر دستش لیز خورد و با شمشیر خراشی روی پای غول ایجاد کرد

غول فریاد بلندی کشید که گوش هر شنونده را کر می کرد

سریع چرخید و با دو دست برروی شانه هرمز زد

ضربه به قدری محکم بود که کف کشتی شکست و هرمز به طبقه پایین افتاد

ضربه شدت زیادی داشت و سرش گیج می رفت

سریع از پله ها بالا رفت

دیگر کم کم مه رو به ناپدید شدن می رفت

غول با ضربه ای بادبان را به دریا انداخت

هرمز نیزه یکی از ملوانان که بر زمین غلتان در خون بود را برداشت

به سمت قلبش هدف گرفت و نیزه را پرتاب کرد

غول لحظه ای برگشت و نیزه به کتف اش برخورد کرد

تعادلش را از دست داد برروی زمین افتاد

با زبانی عجیب کلماتی را سریع می گفت 

هرمز به سمتش دوید 

غول نشست و ضربه محکمی با دو دست بر کف کشتی بین خودش و هرمز زد

قسمت بزرگی شکست و به پایین افتاد 

در میان گرد و خاک

هرمز تا سرش را بالا آورد

غول بدنه کشتی را سوراخ کرد

و به زحمت از میان آبی که به داخل می آمد ناپدید شد

همه جا را آب گرفته بود

کشتی در حال غرق شدن بود

در حالی که هرمز شنا میکرد 

جعبه ای عظیم با سرش برخورد کرد

به سختی چشمانش را باز کرد

چشمها باز و بسته می شدند

همه جا را تار می دید

ولی شن را در زیر پایش حس می کرد

بعد از چند دقیقه

همه جا تاریک بود

چشمانش مشکل پیدا کرده بود

اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد

بدنش به شدت درد می کرد

آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت می کرد

یک دستش را جلو گرفته بود تا به جایی برخورد نکند

چیزی را حس کرد که از کنار پایش رد شد

صدای خزیدنش را می شنید

نه آنقدر کوچک بود که بیصدا حرکت کند

نه آنقدر بزرگ که صدای حرکتش همه جا را پر کند

صدای ضربان قلبش را می شنید

به اطراف می چرخید

ـ کسی آنجاست؟

ولی آنجا انسانی نبود

پس پاسخی هم نبود

صدای خزیدن دور و نزدیک میشد

به اطراف می چرخید

دستانش را مشت کرده بود و با قدرت به هر طرف می کوبید

گاهی به سنگ می خورد

اطرافش دیواره های سنگی بود

ضعف کرده بود توانایی آن را نداشت که دستانش را بیشتر تکان دهد

پاهایش می لرزید

جسم نرمی از میان پاهایش عبور می کرد

کمی تکان خورد

گوشه پایش برروی آن رفت

به قدری نرم بود که پایش چندین وجب به داخل رفت وصدایی جیغ مانند و بلند برخواست

حرکت جسم تند تر شد

و هرمز بر روی زمین افتاد

آرام ارام خود را به عقب کشید

تا اینکه پشتش سختی دیواره سنگی را حس کرد

تکه سنگی زیرش شده بود

آن را برداشت

سعی میکرد اطراف را ببیند

اما فایده نداشت

ناگهان حس کرد پایش خیس شده

چسبناکی و گرمای شدیدی را در پای چپش احساس می کرد

درخشش ده ها چشم را روبروی خود می دید

پایش در دهان موجود عجیب بود

با تکه سنگ به صورت موجود کوبید و با باز شدن دهانش سریع پا به فرار گذاشت

با تمام توان می دوید

که سرش به سنگی سخت برخورد کرد و با پشت محکم بر زمین افتاد

ضعف بر او غلبه کرد و از حال رفت

.

با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد

همه جا را تار میدید

نه واضح

نه کاملا مبهم

فقط از یک چیز مطمئن بود

او وارونه بود

چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود

بجز سرش

و او را در هوا نگه داشته بود

به سقف غار آویزان بود

گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود

از کجا

گوشه ای سوراخی بزرگ وجود داشت

هرمز سعی می کرد خود را تکان دهد

گرسنه بود

بدنش نیرویی نداشت

آیا باید خود را تسلیم مرگ می کرد

همه آن آوازه و شهرت هیچکدام به کمکش نمی آمد

تقلا می کرد

سعی می کرد فریاد بزند

دیدن آن فرمانده بزرگ در این حالت خجالت آور بود

بهتر بود قبول میکرد

راهی نبود

زمان برای او به اتمام رسیده بود

در اوج نا امیدی اش

صدایی به گوشش رسید

فرمانده… فرمانده…
شما زنده اید
خدا را شکر
دیگر ناامید شده بودم
هرمز فقط نگاهش میکرد
باور نمی کرد
آنها دنبالش آمده بودند
سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد
هرمز محکم بر زمین خورد
توان بلند شدن نداشت
سرباز که موضوع را فهمیده بود
از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت
و مشک آب را به او داد
هرمز دیوانه وار می نوشید و می خورد
صورت سرباز از تعجب بهم ریخته بود
کمی بعد که هرمز به حال خودش آمد
از جا برخواست
به راه افتاد بیا باید به سمت کشتی برویم
حتما آن موجود همین نزدیکی ها است
بزودی پیدایش می شود
سرباز با خوشحالی رو به هرمزکرد و گفت:
شما می دانید کشتی کجاست؟
هرمز سریع به عقب برگشت و گفت:
مگر شما به دنبال من نیامدید؟
سرباز بر روی زمین نشست و دستانش راروی سرش گذاشت
به آرامی گفت:
فرمانده من در شلوغی های آن نبرد از کشتی به بیرون پرتاب شدم و وقتی به هوش آمدم در ساحل این غار بودم…

لطفا به این داستان نظر دهید

نویسنده علیرضاهزاره

Alireza Hezareh

.

ادامه دارد…

x

3 پاسخ به “هرمز -آپدیت 99/6/16

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *